نوروز٩٧
دزفول گردي
دزفول گردي
اولين دست نوشته هاي تو
ماجرای آشنایی با حروف الفبا و نوشتن اعداد
چندوقت پیش داشتی بازی می کردی یدفعه رفتی تو اتاقت و بسته ی دستمال مرطوب فیروز و آوردی جلو و نشونم دادی و گفتی: مامانی نگاه کن، اینجا نوشته فیلشاه! (فیلشاه انیمیشن ساخت ایرانه که اتفاقا با هم رفتیم سینما و خیلی خوشت اومد ازش) متوجه شدم که تو حواست به حرف ف اول هر دو کلمه بوده و اینو تشخیص دادی. خیلی خوشحال شدم. عصری با بابایی رفتیم رهام و چندتا کتاب داستان خریدیم واست و یه کتاب مخصوص آشنایی با حروف الفبا. ط رو که دیدی، گفتی: این مال ماشین باباییه (هزار ماشالله به پسر باهوش خودم که حواسش همه جا هست.) تو بازار تابلوهای فیزیوتراپی رو که میدیدی یا فلافی؛ میگفتی نوشته : فیلشاه الان چند تا از حروف رو میشناسی. چند روز پیش رو ت...
پاپیا
چند روز پیش رفته بودیم فروشگاه رفاه. من و بابایی یه بسته دستمال توالت برداشتیم و گذاشتیم توی سبد ماشین شما. همینطور که تاب می خوردیم یدفعه چشمت خورد به دستمال توالت های پاپیا. ماشالله خیلی حواست به آرم ها، مارک ها و نوشته ها هست. نشونم دادی و گفتی: مامانی از این پاپیا ها بردار. گفتم حتما چون توی تلویزیون تبلیغ شو میبینه دوست داره از اینا برداریم. تا رسیدیم خونه، سریع رفتی بازش کردی و یدستمال ازش کندی و گذاشتی رو زمین. بعد چند ثانیه که نگاهش کردی اومدی بهم گفتی: مامانی پس چرا این پرواز نمیکنه؟؟؟ تازه فهمیدم چون تو تبلیغش دستماله پرواز میکرد همش واسه این خاطر ذوق داشتی که پاپیا بخریم. هرچی واست توضیح میدادیم که اون واقعی پرواز نمیکر...
3 سال و هشت ماهگیت
مهربانم سلام الان که می نویسم 3 سال و هشت ماهته با 102 سانتیمتر قد و 16.2 کیلوگرم وزن. خیلی خیلی عزیزدل من و بابایی هستی. خیلی دوست داریم جدیدا یکسری حرفای قلمبه سلمبه میزنی مثلا : می خوام غافلگیرت کنم. چقدر اینا زیبا هستن. گوشت با منه؟ بذار واست توضیح بدم. متشکرم کم کم یخمون آب میشه اون روز بهم گفتی: مامانی وقتی اون سبزها رو میذاری خیلی خوشکل میشی منظورت لنزهایی بود که بابایی واسم خریده بود. یا هروقت بابایی داره باهام شوخی میکنه و اذیتم میکنه بهش میگی: بابایی به خودت ادامه بده واسه اولین بار یه پازل و بدون کمک من خودت درستش کردی و خیلی ذوق کردی. پازل دورا بود که عکسشو تو پست بعدی میذارم. چندوق...
اولین های تو
اولین فیلم سینمایی که کامل با هم دیدیم یه فیلم خارجی بود که توش یه دختربچه میوفته تو آب و میره توکما و تا آخرش همش ازم می پرسیدی: مامانی الان خوب میشه؟ و خداروشکر خوب شد. بهمن 95 (2 سال و پنج ماهگی) اولین سریالی که کامل با هم دیدیم البته فقط یک قسمتش اما اسمشو یادم نمیاد، فروردین 96 بود (2 سال و هفت ماهگی) اولین جمله ای که گفتی، متاسفانه خود جمله یادم نیست ولی 2 سال و یکی دو ماهت بود اولین باری که مسواک زدی با خمیردندون، اردیبهشت 96 بود که 2سال و هشت ماهگیت بود ؛ ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدی و گفتی میخوام مسواک بزنم. اولین باری که خودت تنهایی لقمه گرفتی واسه خودت، شام خوراک میگو داشتیم و دو سال و هشت ماهگیت بود. اولین با...






